من هم مثل بسیاری از عدالتخواهان دیگر هنوز نمی دانم که باید چه کسی را انتخاب کنم. احمدی نژاد حاصل ِگفتمان عدالت بوده است. همان که رهبری در سال ۸۶ در دیدار دانشجویان مطرح کرد. اما دولت نهم در دورانی که گذشت چند نقطهی ضعف جدی در عملکرد دولت نهم مظر بود که باعث شده است که رای مجدد به احمدینژاد دچار شک شود.
یک. نبود پشتوانههای تئوریک
دو. عدم توجه به فرهنگ و نداشتن مدیریت و نگاه جامع به عرصهی فرهنگ
سه. نبود ثبات مدیریتی در سطوح کلان
چهار. نبود طرح برای مبارزه با معضلات و آسیبهای اجتماعی از جمله فقر
پنج. نبود راهبرد کلی در نظم در تحول و برنامه ی اقتصادی و نداشتن توجیه برای رفتارها
شش. کمتوجهی یا بیتوجهی به نظرات نخبگان و کارشناسان
هفت. عدم پاسخ به دغدغههای نخبگان و بیتوجه به آنها
هشت. عدم پایبندی به قانون و ضوابط قانونی که به صورت مخالفت با مصوبات مجلس نشان داده شده است
نه. ... و ...
بگذریم. همچنان در این شک و تردیدم که به چه کسی رای بدهم
به خصوص مشکل میرحسین موسوی که من را در رای دچار تردید میکند، تعارف وی با برخی از گروهها از جمله حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی است. موسوی هنوز در تعیین صریح مرزها با گروهای برانداز و تجدیدنظرطلب ابا دارد. این برای من سئوال ایجاد میکند که آیا میرحسین موسوی مرد ِ انقلاب است؟ می تواند در برابر تمامیتخواهان و متجاوزان به حقوق ملت مقاومت کند؟ من هنوز تردید دارم.
تحمل کردم. با خودم میگفتم که آخر هرکس این راننده را با این اخلاق و با این کردار ببیند از هرچه اسلام است بیزار میشود.
رسیدیم. پیاده شدم. با ناراحتی گفتم که آقای راننده کرایه من سه کورس میشود. بقیه پولام رو بدهید. گفت که درست است. جملهام را تکرار کردم. غرولندی کرد و باقی پول را پرداخت. گفت ببین برای یک کورس تاکسی چه میکنی.
پول را گرفتم. نگاهی بهاش انداختم. همهاش را در جوی آب ریختم و بیتوجه به راننده که با تعجب به من نگاه میکرد، راهام را به سوی خانه ادامه دادم.
جملهی امام خمینی (ره) همیشه برای من خیلی زیبا بوده است. "انظلام، از ظلم کردن بدتر است." و البته شهید مطهری هم همیشه تأکید کرده است که "حق هم دادنی است و هم گرفتنی"
چه خوب است آدم همیشه در برابر بیعدالتیها ساکت نماند. مطمئنام که آن راننده دیگر از کسی مثل من پول اضافی نخواهد گرفت. اینگونه باید مثنی و فرادی عمل کرد و قیام.
چند سال پیش هنگام پخش یکی از مسابقات فوتبال در حالیکه نگهبانان یک زندان مشغول تماشای بازی بودند، چند زندانی فرار کردند. اما عجیبتر از این قصه، داستان دیگری است که در یک خانه هرساله و به هنگام پخش مسابقات فوتبال همه اموال صاحبان آن خانه را به غارت می برند و حتی بعضی از اعضای خانه را هم می کشند ولی اعضای خانه متوجه نمی شوند و محو تماشای فوتبال هستند. البته فقط فوتبال نیست؛ دزدها برای سرگرم کردن اعضای این خانه راه های دیگری هم دارند که فوتبال یکی از آنهاست.